خلاصه ای از بدو تولد تا سه ماهگی دخمل گلم
شایسته عزیزم سلام الان که می خوام واست بنویسم تو خوابیدی مثل یک فرشته کوچولوی ناز.
یک روز جمعه اونم صبح تو بیمارستان مهر مشهد به خواست خدا ی عزیزو دست سبک و مهربون مرجان جون دکترت به این دنیا ی قشنگ با گذاشتی. من و بابا سهراب ازاینکه خدا تو رو بهمون داد خیلی خوشحالیم.روزی که به دنیا اومدی بارون میومد من و بابا سهراب با مامان جونی رفتیم بیمارستان.ساعت نزدیک 9بود که متولد شدی. وقتی برای اولین بار تورواون خانم برستار مهربونت گذاشت تو دستام انگار خدا تموم دنیا رو بهم داد.
دخترگلم خیلی دوستت دارم
وقتی بابا جونیا و مامان جون بهجت و خاله ها تو دایی هات اومدن دیدنمون همه می گفتن مثل بنبه می مونی از بس که سفید بودی گلم.یک روز تمام تو بیمارستان بودیم من لحظه شماری می کردم تا بریم خونه و بتونم راحت بغلت کنم و کنارت بخوابم بالاخره رفتیم خونه.عصر دوباره دایی جونیا و خاله جونیات اومدن دیدنمون.تا 10 روز اول هروز میومدن تا ما احساس ناراحتی و تنهایی نکنیم البته اینم بگم که مامان جونی کنارمون بود از لحظه ای که رفتیم بیمارستان تا 2هفته بعد.
فرشته کوچولوی من عاشقتم
3روزه بودی که زردیت رفت بالا یعنی 14 شد من خیلی نگرانت بودم اون شب تو رو گذاشتیم تو دستگاه تا زردیت بیاد بایین.اون شب من تا صبح گریه کردم .این عکس مال وقتیه که تو دستگاه بودی.



خلاصه ای از بدو تولد تا سه ماهگی دخمل گلم
