شایستهشایسته، تا این لحظه: 12 سال و 11 ماه و 11 روز سن داره

شایسته گیسو طلا

بدون عنوان

1392/11/28 18:14
نویسنده : مامان سحر
195 بازدید
اشتراک گذاری

گلم تو اون شب تا صبح نخوابیدی چون هم درد داشتی هم گرسنت بود خداخاله سارارو واسمون فرستاد تابه تو شیر بده همینکه یک ربع شیر خوردی آروم خوابت برد تا عصر راحت خوابیدی.من از خاله سارا مامان آییلین جونی ممنونم که اومد بیشمونماچ

شب بردیمت دکتر تا ببنیم زردیت کم شده یا نه که خداروشکر اومده بود بایین.اون شب من تونستم راحت بخوابم.البته ناگفته نمونه که باباسهراب و مامانی کلی به من می خندیدن که واسن گریه می کردمناراحت

روزا می گدشتن و تو بزرگتر می شدی روزدهم مامان بزرگ منصوره با عمه جونیات و زن عمو جان اومدن دیدنمون و واست کلی هدیه آوردن.دستشون دردنکنه.دوهفتت بودکه مامانی جونی رفت خونشون و من و تو باباسهراب تنها شدیم.اولش یکم می ترسیدم که خواب بمونم و از ساعت شیرت بگذره واسه همین ساعتوکوک میکردم و هر دو ساعت از خواب بیدار می شدم و بهت شیر می دادم.روزا می گذشتن و تو نازتر می شدی و شیرین تر و البته ناگفته نماند که هروز بیشترشبیه باباسهرابت می شدی.هنوز یکماه نداشتی که باباسهراب رفت اهواز واسه کارومارو تنها گذاشت باباجونم رفت شمال و من و تو مامانی دوباره با هم شدیم.تو اون یک هفته که باباسهراب رفت تو سرماخوردی البته از من واگرفتی خیلی نگرانت بودم چون هر دکتری که می رفتیم ویزیتت نمی کردن چون زیردوماه بودی تا اینکه خاله مهری باباسهراب دکتر برنیاروبهمون معرفی کرد.خداروشکر وقتی توروبردیم بیشش خیلی زود حالت خوب شد البته بازم خاله سارا جون به دادمون رسید و بوآر آیلین جونو بهمون داد چون هیچ داروخونه ای اون مدلشو نداشت.خلاصه اینکه دختر گلم تا تو بزرگ بشی من و بابا سهراب کلی زحمت می کشیم امیدوارم که قدرمونو بدونی.اما افسوس

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (2)

مامان سارا
30 بهمن 92 0:30
الهی خاله فدا بشه قربونش برم وظیفم بود شایسته هم مثل دخمله خودمه تحمل دردشو گریشو غمشو ندارم
مامان سحر
پاسخ
مرسی سارا جونم منم آیلین و مثل شایستم دوسش دارم قربون اون چشمای نانازش بشم من
سارا صاحبی
1 اسفند 92 0:24