خلاصه ای از بدو تولد تا سه ماهگی دخمل گلم
شایسته عزیزم سلام الان که می خوام واست بنویسم تو خوابیدی مثل یک فرشته کوچولوی ناز. یک روز جمعه اونم صبح تو بیمارستان مهر مشهد به خواست خدا ی عزیزو دست سبک و مهربون مرجان جون دکترت به این دنیا ی قشنگ با گذاشتی. من و بابا سهراب ازاینکه خدا تو رو بهمون داد خیلی خوشحالیم.روزی که به دنیا اومدی بارون میومد من و بابا سهراب با مامان جونی رفتیم بیمارستان.ساعت نزدیک 9بود که متولد شدی. وقتی برای اولین بار تورواون خانم برستار مهربونت گذاشت تو دستام انگار خدا تموم دنیا رو بهم داد. دخترگلم خیلی دوستت دارم وقتی بابا جونیا و مامان جون بهجت و خاله ها تو دایی هات اومدن دیدنمون همه می گفتن مثل بنبه می مونی از بس که سفید بودی گلم.یک روز تمام تو بیمارس...
نویسنده :
مامان سحر
15:42




