شایستهشایسته، تا این لحظه: 12 سال و 11 ماه و 11 روز سن داره

شایسته گیسو طلا

اولین ها

اولین دندان شایسته جون : 93/3/10 روز شنبه ازپایین سمت چپ دومین دندان : 93/3/25روز یکشنبه از پایین سمت راست بعد دو تا دندونای فک بالابعد نیش بالا بعد پایین و در پایان 10ماهگی 8تا دندون4تابالا4تا پایین 8ماهگی : سینه خیز 9ماهگی: نشستن بدون کمک . دست زدن. دعواکردن . لج کردن. 10ماهگی: چهاردست و پا. قهرکردن. لب برچین کردن.ادای بابا هادیو در اوردن 11ماهگی: لالایی میخونی.تاب تاب میخونی حرفاهایی که شایسته جونم می تونست بگه: دایی.دد.بابا.ماما.م م.ددیی .تاب تا     ...
11 مهر 1393

عکسهای مسافرت سال 93

اینجا با امیرحسین تو ماشین در حال رفتن به بابلسر بودیم و شما دو تا کوچولو خواب بودین   اینجام می خواستیم بریم بازار هوا سرد بود خوب پوشوندمت که سرما نخوری   اما تو ناراحت شدی چون دوست نداری زیاد لباس تنت کنم     قربون اون شکل ماهت مامان جونم     بالا خره از مسافرت برگشتیم و تو بابا سهراب تو خونه کلی خوشحالی کردین     این عکس رکسانا جون دخمل دایی رضا جونییه     الهی که من فدات شم اینجا تازه رفته بودی تو 6ماه   اینجا تو پارک روبروخونه بودیم با عمه هانی       &...
14 ارديبهشت 1393

عید همه دوستای وبلاگی عزیز مبارک

سلاااااااااااااااام به همه دوستای وبلاگیه عزیزم عیدتون مبارک انشاا... که همگیتون سال خوبی داشته باشین.بعد از یک مدت نسبتاً کوتاه دوبارهمن اومدم تا واسه دخمل گلم خاطرات عیدشوثبت کنم.
3 ارديبهشت 1393

برگشتن بابا سهراب از اهواز

سلام دخمل قشنگم این یه هفته که بابا سهراب از اهواز اومده من نتونستم بیام تو وبلاگتو واست بنویسم اما اشکال نداره الان که خوابی و بابا سهراب رفته بیرون این چند روزی که گذشتو واست می نویسم که خاطره ای بشه واسه فردات تو اون یه هفته ای که با با سهرابت نبود دو روزش و ما رفتیم خونه خاله سارا و آیلین جون یه روزم خاله سارا اومد خونمون کلی خوش گذشت به شما دو تا فسقلی. چند شبم مامان جون اومد پیشمون اینم بگم که دو شبم دوتایی باهم بودیم.بابا سهراب واست یک دست لبلس کیتی قرمزآورد.قربونت برم رنگ قرمز خیلی بهت می یاد.بابا هر وقت که میره اهواز و میاد واست کادو میاره تا اینجوری از دلمون در بیاره تنهایی که می کشیم. الهی که من فدات شم گلم از روزی که باب...
17 اسفند 1392

شروع یک روز خوب اما تمام بد

سلام گل قشنگم امشب منو تو تنهاییم .مامان جون صبح زود رفت خونه پیش یاسمن جون خاله اخه خیلی به مامانی عادت کرده دیشبم تا دیر وقت زنگ میزد و با مامان جون حرف میزد.ما امروز رفتیم خونه خاله سارا آیلین جون.تو آیلین باهم جیغ جیغ می کردین و من و خاله سارا با هم حرف می زدیم البته با شماهم بازی می کردیم تا آروم شین.من امروز خیلی دلم گرفته بود زهره مامان نیایش کوچولو که تو کلاس مراقبتهای بارداری بهداشت آشنا شده بودم باهاش  بغض این دله گرفتمو ترکوند بدم ترکوند نمی دونم بگم خدا ازش بگذره یا نه یک تهمتی رو به پام بست که تا آخر عمر یادم نمیشه اما عیبی نداره خدا از گناهش بگذره ولی کاشکی یاد بگیره ندونسته هیچوقت قضاوت نکنه و به کسی تهمت نزنه. گل من ...
8 اسفند 1392